برای نقش موسیقی در درمانگری  باید درد را شناخت  درد های بشری بسیار زیاد است از درد ها ی مادی وجسمی گرفته تا دردهای روحی که به نوعی انسانها درگیر درمان این درد ها هستند انسان با درد به دنیا می آید تازه متولد شده گریه می کند واین علامت درد یا نیاز است  واین قصه زندگی انسان در این جهان است وزندگی انسان با درد در هم تنیده است  والبته درد علامت بودن اوست  وعلامتی برای فهم نسبت به هستی خودش است و دروازه ا ی به سوی آگاهی است. وبی دردی بدترین درد است وبه معنای نیستی انسان است  در حالی که درد علامت حرکت و تغییر و تعالی است .تمام درد های بشری پله ای برای درمان درد حقیقی انسان است یا بهانه ی درد حقیقی انسان است.درد حقیقی انسانها نبودن است.انسان همیشه بوده است و چون همیشه وجود داشته فهمی نسبت به هستی خود نداشته است .بنابراین درد اصلی انسان عدم فهم هستی خویش است.مانند انسانی که در سلامتی به سر می برد تا زمانی که هرگز طعم بیماری را نچشیده باشد هرگز فهمی نسبت به سلامتی خود ندارد ودر واقع آن را درنظر ندارد با وجود این که غرق در سلامتی است اما زمانی که بیمار شد سلامتی را درک می کند و به دنبال سلامتی می رود .انسان هم زمانی نبوده است که  وجودنداشته باشد اما چون همیشه بوده است فهمی نسبت به بودن نداشته است و دردی نداشته است و وقتی دچار درد نبودن شد می فهمد بودنی بوده است یعنی نسبت به هستی خود آگاهی پیدا می کند و حقیقت این نبودن وآفرینش انسان فهم نسبت به هستی خود ودر یک کلام آگاهی است.اما بودن ونبودن  چگونه احساس می شود که هردو درد هستند وهم درمان هم هستند. با تعریف کلمه نستالژی که تجربه بدیهی اکثر انسان ها است  می توان به تبیین بیشتر بودن ونبودن پرداخت نستالژی به معنای درد بازگشت به خانه است  این احساس اکثر انسانها با خود دارند ودردی از یاد آوری گذشته ای خوشایند دارند و خواهان بازگشت به آن گذشته  شیرین هستند هر چند فراموش کرده اند که در گذشته چه اتفاقات خوشایندی رخ داده است فقط حس خوشایندی نسبت به آن گذشته دارند این حس را حتی انسان هایی که سفر نکرده اند از مکانی(سرزمین مادری) به مکان دیگر نیز با خود احساس می کنند یا حتی بزرگسالانی که گذشته ای بسیار بد داشته اند با خود دارند وبنابراین نمی توان  دقیقامطمئن بود که این احساس مربوط به کودکی یا مکانی خاص است  بلکه مربوط به گذشته ای دور که حتی انسان آن گذشته را هم فراموش کرده است  این گذشته دور را می توان عالم بالا نامید عالمی که سرچشمه آرامش و تعادل بود است آرامش وتعادل که مطلوب نهایی است دیگر حرکتی نمی طلبد چرا که دیگر نیازی ودردی نیست ودرد فراق از زمانی شروع شد که انسان از این آرامش و سکون وتعادل دور شد یعنی ازعالم بالا دور شد و دچار درد فراق گشت و این درد با تمام دردهای بشری در هم تنیده است وهرچه درد است، در اصل همان درد فراق است چرا که هر دردی نامطلوبی است که انسان را درجهت مطلوب سوق می دهد و مرحله به مرحله به منزل اصلی می رساند امادرمان این دردچگونه ممکن است؟اگر فرض شود که آفرینش انسان در این جهان مانند سقوط در چاهی عمیق است  که انسان تنها شاهد روزنه ای کوچک نورانی است و غیر قابل دسترس است و انسان در تلاش برای بالار فتن از این چاه و بازگشت به  عالم بالا است ومردم دودسته هستند افرادی که ناامید می شوند از رسیدن به روزنه و فراموش می کنند وراه نجات خود را در عمیق تر کردن چاه می یابند و فکر می کنند باید جهانی پر از سکون آرامش در درون چاه  هستند هر چند جهانی مادی  وپر زرق وبرق را دردرون چاه  ایجاد می کنند اما درد فراق را بیشتر احساس می کنند اما دسته دیگری هم راه دیگر را برای  درمان درد فراق خود می یابند وبه هنر پناه می برند در میان هنر ها موسیقی بی واسطه ترین راه برای درمان درد فراق است یا درمان هر درد بشری است. موسیقی طعم جاوادنگی را در جهانی فانی وقبل از جاودانه شدن می چشاند آنچه که انسان در طلب آن است وبه جرات می توان گفت: که منظور مولانا از نی در بیت:

بشنو ار نی چون حکایت می کند                    وز  جدایی ها حکایت می کند

فقط نی بوده است وموسیقی را دوای درد فراق می داند. وموسیقی است که در این جهان برای انسانی عالمی از جنس عالم بالا می سازد.